خرید بک لینک
ب مثلِ؟ سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵، 23:20 کنار درِ رو به حیاط خونه نشستم پاهامو دراز کردمیک طرفم کدو سبزایی که باید خرد بشن و طرف دیگم بسته ی چیپس و ماست موسیر افتادهآب رو پایِ نارنجم باز کردم ، بچه گربه مثل هرشب روی دیوار سمت چپ حیاط نشسته و با غم به تهِ کوچه بن بست خیره شدهمثلِ من که به ماهی که نرم نرم بالا میاد و از پشت ساختمون روبرویی پیدا میشه نگاه میکنمموهای بافته شده ام روی شونه ام افتاده . بلد نبودم و داره باز میشه..آبجی پشت تلفن میگه سانسوریای پشت پنجره ی خونه مامانبزرگه گل دادهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال یزدانی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 17:20

کاش میشد لحظات خوب رو توی عکس ها و کلمات جا داد هوای خنک ، صدای باد میون برگ درختا، بوی خوشِ علف ها و زیباییِ گل سفید رنگِ پیچک.. ولی نمیشه اینها رو برای وقتِ دلتنگی گوشه ای جا داد.. نمیشه..مثل خیلی چیزای دیگه.. یه موقعیت برام جور شده که دارم با بی خیالی و تنبلی از دستش میدم.. ولی شما برای این دختر تنهایِ تنبلِ همیشه نگران دعا کنید

برچسب: نویسنده: دانیال یزدانی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 17:20

دلم میخواهد.. دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵، 18:25 جایی نوشته بوددلم میخواهد؛کوچ کنم به شهری همیشه بارانی،جایی میان ابر و خزان،کنار پنجره ای رو به باران بنشینم،داریوش گوش بدهمو برای مدتی هیچ روز بعدیی نداشته باشم....حالا منم و یه هوای دمِ غروب روز ۱۹ ام ، یه فلاسک پر از چای هل و تنهایی..امشب چی گوش بدیم؟دوس دارم عجله داشته باشم ، دوست دارم کارام مونده باشه هول هولی انجامشون بدم ، دوس دارم استرس یه کار مهم داشته باشم ذهنم درگیرش باشه ، دوس دارم تو جمع پر سر و صدا گیر افتاده باشم و سرسام گرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال یزدانی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 17:20

پاییز، تو را من چشم در راهم دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵، 20:38 توی حیاط روی فرش نازکی دراز کشیدم هوا خنک و زمین از آفتابِ روز گرمه بالای سرم یه آسمون آبی تیره ی بزرگه و ستاره ای مقابلم چشمک میزنه صدای گریه نوزادی از خونه ی کناری میاد.. غرق آسمون میشم و به صدای گیتیِ چند روزه گوش میدم..صدایِ زندگی..درختهای کوچیک حیاط رو نگاه میکنم ، از انگور خبری نیست وانجیرهای نیمه رسیده ،شل میشن و با صدای تالاپی زیر درخت میفتن خوشمزن ولی قبلِ رسیدن خراب میشن.کتابی که بغل گرفتم، به نیمه رسیده و به خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال یزدانی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 17:20

به لطف اداره برق ، فضا با تاریکی و نورِ شمع رمانتیک شده.. در گرما آهنگ غمگین گوش میدم و منتظر خنک شدن لیوان چایی امخسته و له از این سفر کوتاه، ظهر رسیدم خونه و نمیدونم از کجا کارهای مونده رو شروع کنم. از الان دلم برای لباسشویی کوچیک نازنینم میسوزه که باید اینهمه لباس رو بشوره :(معین میخونه:"خسته ام از تلخیِ شب.."قُلُپی از چای میخورم ، سایه ی برگهای پریشان یوکا روی دیوار افتاده، خبری از ماه نیست..منم همینطور آقای معین..منم همینطوربریم برای لیوان دوم:)پ.ن. ممنون که با قطع کردن برق شبهایِ غمگینِ مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال یزدانی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 4:20

ماه و ستاره و ابرای پفکی رو بومِ آبی نقش انداختن و پایینش یه دریای مواج.. دوستش دارم

هر چقدر هم بخوام سعی کنم حالم خوب باشه ، تو اینستا که میرم و اخبار رو دنبال میکنم ، دلم میگیره

دلم که نه تموم جونم میگیره..

چرا باید اینطوری باشه ، چرا هر روزمون تلخه ، چرا این غم تموم نمیشه؟

من خیلی ناراحتم خدا.. خیلی..

میدونی راستشو بخوای دیگه حوصله زندگی کردن ندارم.. چرا باید ادامه داد؟ برای چی؟ برای کی؟...و پناه میبرم به خواب..

برچسب: نویسنده: دانیال یزدانی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 4:20

با موهای خیسِ حوله پیچ شده تکیه به دیوار نشستم ، تلویزیون روشنه و شبکه نهال با صدای بلند در حال پخشهچشمام از اشک پر شده و مشغول بازی با پوست خشک شده ی لبممخانواده ام اگه میدونستن با اومدن و رفتنشون چه عذابی میکشم هیچ وقت بهم سر نمیزدنفقط یک ربع برای ناراحتی و گریه وقت دارم بعدش باید بپوشم برم سرکاریک نفر به شیفت شب ها اضافه شده و اولین شیفت شبِ پنج نفره ی مرداد..یه جا نوشته بود برای تاریخِ رندِ ۵ مرداد چه برنامه ای دارین؟نگاه به برنامه شیفتام کردم دیدم هم صبحکارم هم شبکار ، روز قبلشم لانگم ، هیچادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال یزدانی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 4:20

کنار درِ رو به حیاط خونه نشستم پاهامو دراز کردمیک طرفم کدو سبزایی که باید خرد بشن و طرف دیگم بسته ی چیپس و ماست موسیر افتادهآب رو پایِ نارنجم باز کردم ، بچه گربه مثل هرشب روی دیوار سمت چپ حیاط نشسته و با غم به تهِ کوچه بن بست خیره شدهمثلِ من که به ماهی که نرم نرم بالا میاد و از پشت ساختمون روبرویی پیدا میشه نگاه میکنمموهای بافته شده ام روی شونه ام افتاده . بلد نبودم و داره باز میشه..آبجی پشت تلفن میگه سانسوریای پشت پنجره ی خونه مامانبزرگه گل داده ، بوش خوبهمیپرسه کِی میای؟میگم هنوز مونده تا بیامادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال یزدانی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 4:20

یک ماه شد از موندنم اینجا سرکار رفتنم تنها شدنم درسته که سرکار بخاطر یک سری مسئولیتا استرس میکشم و تا پایان شیفت هزار بار می میرم و زنده میشمدرسته که تو خونه وقتی صدای آبجیا نمیاد، وقتی بوی غذای مامان نمیپیچه دلتنگ میشم ولی با این حال با همه ی دلتنگی ها و خستگی هاش برام شیرینهاینکه قراره مستقل شم و ازون دختر بی دست و پای دیروز فاصله بگیرم برام ارزشمنده و هیچوقت یادمنمیره اولین باری که پیام واریز حقوق اومد روی گوشیم چقدر برام لذت بخش بود (پول میدوسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال یزدانی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1402 ساعت: 22:14

خانواده گفتن آخر هفته میان پیشم و چند روزی میمونن ولی دقیق نگفتن کِی میاناز صبح هر بار که صدای ماشین این نزدیکیا میشنوم ، میپرم و ذوق میکنم و منتظر صدای در میمونم ولی خبری نمیشهانتظار چیز بدیهبد جوری دلم تنگ شده...دفترچه آزمون استخدامی که اومد کلی ذوق زده شدم که شهر خودمون هم نیرو میگیره و اینطوری میتونم ازین جا خلاص شم برگردم خونهولی بعد که فهمیدم نمیتونم اونجا رو انتخاب کنم کلی خورد تو ذوقم ..حالا موندم بین چند راهی و تصمیمای مختلف که آخرش هم هیچ کدومو نمیگیرماینکه تکلیفت با خودت معلوم نباشه بدتر از بده.کم تر از ده روز دیگه مونده اسم پاییز بیاد رو تقویم ولی هوای اینجا اصلا به هوای دمِ پاییزی نمیخورهاین دیگه خیلی بده ....این خیلی بد نیست که همه چیز بده؟!ولی شب کاری دیشب خیلی خوب بود خوش گذشت بهم:)) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال یزدانی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1402 ساعت: 22:14

صفحه بندی