ب مثلِ؟ - تاریخ: 1405/6/9 ساعت: 17:20
ب مثلِ؟ سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵، 23:20 کنار درِ رو به حیاط خونه نشستم پاهامو دراز کردمیک طرفم کدو سبزایی که باید خرد بشن و طرف دیگم بسته ی چیپس و ماست موسیر افتادهآب رو پایِ نارنجم باز کردم ، بچه گربه مثل هرشب روی دیوار سمت چپ حیاط نشسته و با غم به تهِ کوچه بن بست خیره شدهمثلِ من که به ماهی که نرم نر...
ینی میشه؟ - تاریخ: 1405/6/9 ساعت: 17:20
کاش میشد لحظات خوب رو توی عکس ها و کلمات جا داد هوای خنک ، صدای باد میون برگ درختا، بوی خوشِ علف ها و زیباییِ گل سفید رنگِ پیچک.. ولی نمیشه اینها رو برای وقتِ دلتنگی گوشه ای جا داد.. نمیشه..مثل خیلی چیزای دیگه.. یه موقعیت برام جور شده که دارم با بی خیالی و تنبلی از دستش میدم.. ولی شما برای این دختر ...
دلم میخواهد - تاریخ: 1405/6/9 ساعت: 17:20
دلم میخواهد.. دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵، 18:25 جایی نوشته بوددلم میخواهد؛کوچ کنم به شهری همیشه بارانی،جایی میان ابر و خزان،کنار پنجره ای رو به باران بنشینم،داریوش گوش بدهمو برای مدتی هیچ روز بعدیی نداشته باشم....حالا منم و یه هوای دمِ غروب روز ۱۹ ام ، یه فلاسک پر از چای هل و تنهایی..امشب چی گوش بدیم؟...
پاییز، تو را من چشم در راهم - تاریخ: 1405/6/9 ساعت: 17:20
پاییز، تو را من چشم در راهم دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵، 20:38 توی حیاط روی فرش نازکی دراز کشیدم هوا خنک و زمین از آفتابِ روز گرمه بالای سرم یه آسمون آبی تیره ی بزرگه و ستاره ای مقابلم چشمک میزنه صدای گریه نوزادی از خونه ی کناری میاد.. غرق آسمون میشم و به صدای گیتیِ چند روزه گوش میدم..صدایِ زندگی.....
تلخی شب - تاریخ: 1405/5/9 ساعت: 4:20
به لطف اداره برق ، فضا با تاریکی و نورِ شمع رمانتیک شده.. در گرما آهنگ غمگین گوش میدم و منتظر خنک شدن لیوان چایی امخسته و له از این سفر کوتاه، ظهر رسیدم خونه و نمیدونم از کجا کارهای مونده رو شروع کنم. از الان دلم برای لباسشویی کوچیک نازنینم میسوزه که باید اینهمه لباس رو بشوره :(معین میخونه:"خسته ام ...
عنوان نمیدانم - تاریخ: 1405/5/9 ساعت: 4:20
ماه و ستاره و ابرای پفکی رو بومِ آبی نقش انداختن و پایینش یه دریای مواج.. دوستش دارم هر چقدر هم بخوام سعی کنم حالم خوب باشه ، تو اینستا که میرم و اخبار رو دنبال میکنم ، دلم میگیره دلم که نه تموم جونم میگیره.. چرا باید اینطوری باشه ، چرا هر روزمون تلخه ، چرا این غم تموم نمیشه؟ من خیلی ناراحتم خدا.. خ...
شروع مرداد - تاریخ: 1405/5/9 ساعت: 4:20
با موهای خیسِ حوله پیچ شده تکیه به دیوار نشستم ، تلویزیون روشنه و شبکه نهال با صدای بلند در حال پخشهچشمام از اشک پر شده و مشغول بازی با پوست خشک شده ی لبممخانواده ام اگه میدونستن با اومدن و رفتنشون چه عذابی میکشم هیچ وقت بهم سر نمیزدنفقط یک ربع برای ناراحتی و گریه وقت دارم بعدش باید بپوشم برم سرکاری...
ب مثل - تاریخ: 1405/5/9 ساعت: 4:20
کنار درِ رو به حیاط خونه نشستم پاهامو دراز کردمیک طرفم کدو سبزایی که باید خرد بشن و طرف دیگم بسته ی چیپس و ماست موسیر افتادهآب رو پایِ نارنجم باز کردم ، بچه گربه مثل هرشب روی دیوار سمت چپ حیاط نشسته و با غم به تهِ کوچه بن بست خیره شدهمثلِ من که به ماهی که نرم نرم بالا میاد و از پشت ساختمون روبرویی پ...
یک ماه شد - تاریخ: 1402/6/23 ساعت: 22:14
یک ماه شد از موندنم اینجا سرکار رفتنم تنها شدنم درسته که سرکار بخاطر یک سری مسئولیتا استرس میکشم و تا پایان شیفت هزار بار می میرم و زنده میشمدرسته که تو خونه وقتی صدای آبجیا نمیاد، وقتی بوی غذای مامان نمیپیچه دلتنگ میشم ولی با این حال با همه ی دلتنگی ها و خستگی هاش برام شیرینهاینکه قراره مستقل شم و ...
- تاریخ: 1402/6/23 ساعت: 22:14
خانواده گفتن آخر هفته میان پیشم و چند روزی میمونن ولی دقیق نگفتن کِی میاناز صبح هر بار که صدای ماشین این نزدیکیا میشنوم ، میپرم و ذوق میکنم و منتظر صدای در میمونم ولی خبری نمیشهانتظار چیز بدیهبد جوری دلم تنگ شده...دفترچه آزمون استخدامی که اومد کلی ذوق زده شدم که شهر خودمون هم نیرو میگیره و اینطوری م...