خانواده گفتن آخر هفته میان پیشم و چند روزی میمونن ولی دقیق نگفتن کِی میان
از صبح هر بار که صدای ماشین این نزدیکیا میشنوم ، میپرم و ذوق میکنم و منتظر صدای در میمونم ولی خبری نمیشه
انتظار چیز بدیه
بد جوری دلم تنگ شده..
.
دفترچه آزمون استخدامی که اومد کلی ذوق زده شدم که شهر خودمون هم نیرو میگیره و اینطوری میتونم ازین جا خلاص شم برگردم خونه
ولی بعد که فهمیدم نمیتونم اونجا رو انتخاب کنم کلی خورد تو ذوقم ..
حالا موندم بین چند راهی و تصمیمای مختلف که آخرش هم هیچ کدومو نمیگیرم
اینکه تکلیفت با خودت معلوم نباشه بدتر از بده
.
کم تر از ده روز دیگه مونده اسم پاییز بیاد رو تقویم ولی هوای اینجا اصلا به هوای دمِ پاییزی نمیخوره
این دیگه خیلی بده ...
.
این خیلی بد نیست که همه چیز بده؟!
ولی شب کاری دیشب خیلی خوب بود خوش گذشت بهم:))
برچسب:
نویسنده: دانیال یزدانی